مقدمه : مصاحبه مريم حيدر زاده با بي.بي.سي فارسي
يک ماه پيش برحسب اتفاق مريم حيدر زاده روتو دوبی ديدم
. تو يک رستورانی بوديم و يکدفعه صدای آشنائی به گوشم خورد . صدای خيلی ظريف! بعد چند جمله شعر آشنا شنيدم .فهميدم که خودشه، مريم حيدرزاده است . رفتم خودمو معرفی کردم و خوشبختانه من رو شناخت . جالبه که من مدتها دنبال مريم بودم،شاعری که هم تونسته و هم جرأت کرده زبان مکالمه روزمره بين جوونا رو در قالب شعر بيان کنه . شاعری که شعرهاشو چه با اجازه چه بی اجازه از زبون خواننده های روز داخل و خارج کشور شنيديم.
تو اون دو سه روزی که دوبی بوديم مريم رو که به همراه مادرش آمده بود چندين بار ملاقات کردم
. دختر خيلی شيک پوشيه و تا مدتی من محو انگشترها و دستبندش بودم و وقتی که کنارش نشستم حس کردم که "مريم، اشعه داره "! (اينها رو موقع مصاحبه متوجه شدم) بعد از اينکه ضبط صوتو روشن کردم مريم گفت : آدامس؟ منم فهميدم که بله با يک خنده عصبی گفتم :بله؟ و از اون به بعد قول دادم که با دندان مسواک زده برم سر مصاحبه ! يک ساعت و خورده ای با هم حرف زديم که نتيجه اش اين شد که می خونين:
بهزاد
: باورم نميشه که به اين صورت اتفاقی بتونم از نزديک ببينمت و با هم صحبت کنيم.
مريم حيدر زاده
: قربان شما من هم خوشحالم ... بر گل به اشتياق تو شبنم گذاشتند، در کوچه های ع اشق دل غم گذاشتند ... تو مثل ياس پاک و سپيدو مقدسی، نام مرا به عشق تو مريم گذاشتند ... به نام تنها پناه آشفتگان ديار سرنوشت . عرض سلام دارم خدمت تمام دوستان عزيز که در سراسر
دنيا اين مصاحبه رو می خونند
. من خيلی خوشحال هستم که تونستم ازنزديک با يکی از پيام آورانی که در يکی از نقاط دنيا همچنان با عشق شديدبه زبان فارسی مشغول فعاليته آشنا بشم.
بهزاد
: خواهش می کنم (با گوش قرمز) ... مريم، اول از آخر شروع کنيم! توجديداً يک آلبوم دکلمه وارد بازار کردی، ميشه درباره اش بگی ؟
مريم حيدر زاده
: اين آلبوم سوم منه با نام "يا تو يا هيچ کس ". کتابش دوسال پيش منتشر شده بود . در حقيقت اين آلبوم گزيده ای از اشعار همون کتابه که منتشر شده و شامل ده قطعه دکلمه است . آهنگ متن رو آقای"آرتين شاهوران " انجام دادند . ايشون از خوانندگان جديد ما هستند که آلبوم اولشون به نام "صورتک" سال گذش ته در ايران با استقبال خوبی مواجه شد .
من هم از کار خودم با ايشون بسيار رضايت دارم
. اين آلبوم هم توسط شرکت "شاخه طوبی" منتشر شده.
بهزاد
: ميشه يه قسمتش رو برامون بخونی؟
مريم حيدر زاده
: اين آلبوم با اين شعر شروع ميشه : عطر زرد گل ياس رونمی خوام، نمره بيست کلا س رو نمی خوام ... من فقط تو چشم تو زندونی ام، عاشق های بی حواس رو نمی خوام ... من تو رو می خوام اونها رو نمی خوام، نفسم تويی هوا رو نمی خوام ... و در نهايت اين آلبوم به يک لالايی ختم ميشه.
بهزاد
: (من جسته گريخته اشعار مريم رو شنيده بودم . مثلأ چند سال پيش فريبرز لاچينی آلبوم دکلمه "بخاطر تولدت " رو با مريم بيرون داد و اولين باراونجا صداشو شنيدم . بعد تک و توک مادرم جزو نامه هاشون اشعار مريم روپاورقی می نوشت ! و خواننده ها هم خوب خيلی از ترانه هاشو خوندن . ولی
خوشبختانه مريم تمام کتابهاشو به من داد که بخونم
. من هم تو عالم بی خوابی شعرهاشو خوندم .) مريم اتفاقاً کتابهات رو داشتم می خوندم و میديدم. نميدونستم که تو نثر هم می نويسی!مريم حيدر زاده : من نه تا کتاب منتشر شده دارم که دو تا از اونها نثر هست .
يکی رو سال ١٣٨٠ منتشر کردم به اسم
"نامه هايی که پاره کردم " و يکی ديگه از اونها ارديبهشت سال جاری ( ١٣٨٣ ) منتشر شد به نام "نامه هايی که پاره کردی " ... اين سلسله مراتب نامه های عاشقانه ای هست که هرچند سال يک بار نوشته ميشه . بسياری از دوستان، حتی از خارج از ايران بعد از انتشار کتاب اول نثر من جواب تک تک اين نامه ها رو د ادند و اين برای من خيلی زيبا بود و نامه های خواننده گان رو در کتاب دوم چاپ کردم.
بهزاد
: به چه آدرسی برات فرستادند؟
١٧٨٣۵ دارم که
- مريم حيدر زاده : من يک صندوق پستی به شماره ١١۶
دوستان ميتونند به اون نامه ارسال کنند
.
بهزاد
: تمبر هم نزنن ديگه ( با لحن موذيانه )؟
مريم حيدر زاده
: فکر کنم بايد بزنند!
مريم و سينما
بهزاد
: من فيلمی ديدم به نام "چشمان سياه " که درباره دختر شاعری بود .بنظر می ياد اين فيلم داستان زندگی تو است، حتی وقتی که فيلمو ديدم مردم می گفتن فيلم زندگی مريم حيدرزاده است! اين موضوع درسته؟
مريم حيدر زاده
: قبل از اينکه اين فيلم ساخته بشه با من مذاکراتی انجام شد و من به دلايل کاملاً شخصی و معنوی اين کار رو نپذيرفتم . شخصيت هنرپيشه ها هميشه برای من قابل احترام هست ولی من دوست داشتم در اين فيلم نقش مقابلم کسی باشه که واقعاً حس عاشقانه را نسبت به او دارم. عمده ترين دليلی که بازی در اين فيلم رو نپذيرفتم همين بود .
متاسفانه اين شبهه در ايران هم به وجود اومد که اين فيلم ممکنه برگرفته از داستان زندگی من باشه که اصلاً اينطور نيست و کوچکترين ارتباطی هم به اين موضوع نداره
. ممکنه به هر حال يک سری تشابهاتی از صحبت های من برداشته شده باشه و استفاده شده باشه که به نظر من کار درستی نيست ولی به هر حال اگر فايده ای داشته اميدوارم موفق بوده باشه.
مريم و عاشقی
بهزاد
: مريم، چيزی که من رو شيفته کارهات کرده جمله های به ياد موندنی تو هستش . مثلأ شعر "نفرين ترين نفرينت " رو خيلی دوست دارم بيتهای خيلی باحالی گفتی پر از احساس...
اتفاقاً آقايی به نام
"محسن چاوشی حسينی " در آلبومی به نام "عاقبت عشق " اين آهنگ رو اجرا کردند و بسيار زيبا خوندند . کاملاً حق شعر رو ازطرف من ادا کردند . (اين همون آهنگی است که به اسم نفرين روی بعضی سايتهای اينترنتی گذاشته شده و خيلی ها فکر می کنن که سياوش قميشی اين آهنگ خونده )من يک جمله اون رو خيلی دوست دارم ... "الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال، هيچ چی از اون روز نمونه به جزگلهای پرپرش ". بريم سر مسئله احساس ... چون توی شعرهای تو من زيادشروع می بينم . يعنی عاشقی ها آمدن و رفتن و دلت بارها شکسته. تلاطم های احساسی زيادی توی زندگی تا به حال داشتی؟
مريم حيدر زاده
: بله.
بهزاد
: ( ای بگم چی بشن ... ) حالا از کتاب "مثل هيچ کس " می خونم:
"
هوای رفتن که کنی مرگ گل های مريمه " که البته اميدوارم انقدر دلت نشکسته باشه ...
مريم حيدر زاده
: به هر حال کسی که مسير عشق رو انتخاب می کنه بايدبدونه که نه راه برگشتی براش وجود داره و نه بايد برگرده پشت سرش رو نگاه کنه . چون اون ديگه به نظر من اسمش معامله است . وقتی اسم خودمون رو يک عاشق واقعی ميگذاريم خيلی مسئوليت سنگينی داريم .مسئو لتی در حد و اندازه های مجنون که فکر کنم کمتر کسی بتونه از عهده اش بر بياد.
بهزاد
: مخصوصاً توی دنيای امروز (از اون حرفای بابا بزرگی )...
ياد
!(hacker) مريم حيدر زاده: بله کاملاً. عصر صنعت و تکنولوژی و هکرکامپيوتر افتادم که اصلاً دوست ندارم !!! البته بجز ای مي لش که خيلی به دردمی خوره.
بهزاد
: تو به عشق ابدی اعتقاد داری؟
مريم حيدر زاده
: عشق های زمينی نمی تونند ابدی باشند ولی به هر حال می تونند جنبه تکاملی برای انسان داشته باشند . انسان با انسان تکميل ميشه . يعنی ما هر چقدر بگيم که يک عشق آسمانی ميتونه يک سری نيازهای بشر رو پاسخ گو باشه به نظر من اينطور نيست . شايد چون هميشه من احساسم کاملاً بر عقلم غلبه داشته اين رو ميگم . ولی به هرحال تجربه ها باعث سرخوردگی در عشق برای من نشدند . يعنی يک تجربه و يک شکست باعث نشد که من کلاً با عشق خداحافظی کنم و با وجوداينکه فاصله عشق و تنفر يک نقطه است، تنفر رو انتخاب کنم.
بهزاد
: پس بهتره شکست بخوری که برای ما شعرهای بهتری بنويسی ( باخنده شيطانی ) ...
مريم حيدر زاده
: بله . فکر می کنم درست باشه . به دليل اينکه هميشه غم تاثير بيشتری توی زندگی افراد داره تا شادی . شادی ديدار، هميشه خيلی سريع تموم ميشه . ولی اگر کسی آدم رو ناراحت کنه و اون از کسی برنجه خيلی خاطره اش بيشتر می مونه . متاسفانه اين يک قانونه و هميشه همين طور هست . وقتی از عشق مطمئن ميشيم تقريباً تبديل ميشه به عادت و اون عشق رو به نظر من کمرنگ می کنه. عادت در همه موارد خوب نيست!
بهزاد
: در مورد زندگيت برامون بگو ...
مريم حيدر زاده
: من تقريباً سه سال و نيم سن داشتم که عمل آب مرواريد روی چشمم انجام شد . سه نظر راجع به اين عمل وجود داره . يک سری از پزشک ها معتقد هستند که دستگاه های بيمارستان عفونی بوده و عصب چشم راست من از بين رفته و چشم چپ هم ضعيف شده . يک سری هم اين اشتباه رو می گذارند
به حساب ناشی بودن و سهل انگاری پزشک
.به هر حال من می گذارم به حساب يک کليد طلايی که در تقدير انسان وقتی نهفته باشه تمام اتفاقاتی که ميافته به نظر من بهانه هست . البته من خيلی از تصويرها رو يادمه .يک عروسک دارم که مال دو سالگيم هست به اسم " نينا " که کاملاً اون رو يادمه و يک پلنگ صورتی ... و عينک ذره بينی که خوشخبتانه ديگه نمی زنم ! و رنگها رو هم بخصوص يادم مياد مخصوصأ رنگ سرخ . من هميشه دسته گل های عروس ها رو خراب می کردم و گل سرخ ها رو هميشه می چيدم ! بيشترين گل ها رو هم از دسته گل عروسی خالم چيدم که همين جا ازشون معذرت خواهی می کنم!
بهزاد
: ذوق شاعری از کی در تو گل کرد؟ اصلأ برامون بگو چی شد!
مريم حيدر زاده
: مادرم ميگه که از سه چهار سالگی خيلی دوست داشتی که آخر جمله هات شبيه به هم تموم بشه . يعنی اينکه می گفتند اگر خيلی هم مفهومی نداشت اما دوست داشتی کلمه های آخر جمله هات شبيه هم باشند . من از اين موضوع چيزی يادم نمياد منتهی اينها صحبت های ايشون هستند. فقط يادمه شعر رو خيلی دوست داشتم . يعنی اگر از شعری خوشم ميومد سريع ترجيح می دادم که دوباره بخونم و حفظش کنم .از هشت سالگی و در کلاس سوم دبستان اولين شعرم رو شروع کردم.يک شعری نوشتم که معلمم به من گفتند اين رو ميتونی به چند تا از معلم های ادبيات سال های بالاتر نشون بدی که برات اشکال هايش رو برطرف کنند . يک نامه هم برای مادر من نوشتند که برای من کتاب شعر، مجله و چيزهايی که ميشه توش شعر پيدا کرد رو کم کم بخونم . از اون موقع بود که با کيهان بچه ها، حتی حافظ و مثنوی معنوی که هيچ چيزی ازش نمی فهميدم، شروع کردم و مادرم هم خيلی نقش مهمی توی اين کار داشتند .خيلی چيزها می گفتند که معنی اون رو متوجه نمی شدم ولی خوندن اونها الان داره به وزن و قافيه من توی کاربرد شعريم کمک می کنه.
مريم يک رازی رو افشاء کرد
بهزاد : دوست دارم از اون لحظه ای برامون بگی که اولين کتاب شعرت چاپ شد ...
مريم حيدر زاده
: اولين کتاب من "پروانه ات خواهم ماند " نام داره . داستان اين بر می گرده به کارگردان خوب شب که سه تلويزيون ايران آقای کاشانی که من خيلی ازشون تشکر می کنم و هميشه هم گفتم که آغاز کار من با ايشون بود . ايشون کارگردان يک برنامه تلويزيونی بودند به نام "شب های تابستان"
که از شبکه اول سيما پخش می شد
. قرار يک مصاحبه ای رو برای من و برای المپياد گذاشتند و در اون سوالاتی می کردند . در اين سوالات رسيديم به شعر و ادبيات و آخرش گفتند يک تفعل به حافظ بزن و بخون . اتفاقاً شعر"چو بشنوی سخن اهل دل نگو که خطاست " در اومد . اون رو خوندم و تموم شد . چند ماه بعد از اون مصاحبه با من تماس گرفتند و گفتند که يک جنگ اجتماعی رو در شبکه سه سيما تشکيل دادند و به من گفتند که تو حاضری اجرای بخش ادبی اون رو به عهده بگيری؟ اين کار رو قبول کردم و کار خيلی قشنگی هم بود . يک سال و نيم اين کار رو به شکل مداوم انجام دادم که خوشبختانه با استقبال خيلی زيادی هم مواجه شد . من هفته ای يک بار باي د همه نامه ها رو بررسی می کردم و جواب می دادم . تا اينکه اين برنامه هم مثل همه قصه ها و نامه ها تموم شد . بعد از اين کار آقای کاشانی پيشنهاد کردند حالا شعرهايی که توی اين جنگ خوندی رو در قالب يک کتاب ارائه بده . من هم اين کار رو کردم و همين جا از نشر معين و پروين هم تشکر می کنم و از ناشر بسيار گلم آقای رامسری که هر سال به من قول دادند که برای ارديبهشت که نمايشگاه کتاب هست، کتاب من رو برسونند . تا حالا هيچ وقت هم بدقولی نکردند و من هم خيلی ازشون تشکر می کنم.
بهزاد
: پس علاقت به ماه ارديبهشت به همين خاطره؟
مريم حي در زاده
: علاقم به ماه ارديبهشت به دليل تولد کسی هست که خيلی تاثير بزرگی توی زندگی من داشته . به هر حال کتاب من منتشر شد و الان که من دارم با شما صحبت می کنم بعد از گذشت شش سال اين کتاب چاپ هجدهم شده و من به ناشرم تبريگ ميگم.
بهزاد
: الان کتاب ديگه ای هم در دست چاپ داری؟
مريم حيدر زاده
: بله. کتاب دهم من به نام "اون يکی رو جز من داشت ". اسم غم انگيز و حقيقی که در حقيقت اسم ترانه اول اين کتابه . "اون چشمهای روشن داشت اون، يکی رو جز من داشت،من تو حسرت موندن اون، خيال رفتن داشت"
اين کتاب رو هم در ارديبهشت سال ١٣٨۴ در نمايشگاه کتاب خواهيم داشت
. اميدوارم هيچ کس، هيچ کسی رو به جز همون يک نفر نداشته باشه ...
مريم و دادگاه
بهزاد: رشته ادبيات خوندی ؟
مريم حيدر زاده : رشته دبيرستان من انسانی بود اما رشته دانشکده من متاسفانه حقوق قضايی دانشگاه تهران بود.
بهزاد
: اين رشته رو دوست نداشتی؟
مريم حيدر زاده
: نه زياد . من خودم ادبيات رو دوست داشتم . زمان انتخاب رشته که رسيد، همه مخصوصاً کادر مدرسه ای که توش تحصيل می کردم گفتند به خاطر معدلت حقوق بخون!
من فکر می کردم شايد قسمت های عملی اين رشته بتونه من رو جذب بکنه
. مثل رفتن به دادگ اه، زندان ها و ... چون اين جاها با احساسات مردم ارتباط داره و ميتونه برای کسی که عشق به شعر و ادبيات داره مؤثر باشه .ولی متاسفانه ما حتی يک جلسه عملی هم توی دانشگاه تهرانی که اين همه ازش صحبت می کنند نداشتيم ! يعنی چهار سال تئوری خونديم . ترم دوم بود که من م تاسفانه متوجه شدم و ديدم که نمی تونم اين رشته رو تحمل کنم ! اما به اصرار مادرم اين چهار سال رو تموم کردم و کاملاً درس رو بوسيدم و گذاشتم کنار!
ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ 87/07/15 توسط علی