تاريخ : ۹۳/۱۲/۰۷ | ۲۲:۳۱ بعد از ظهر | نویسنده : علی
کاش می شد روی خط سرنوشت

روزهای با تو بودن را نوشت..

سرنوشت , ننوشت

گر نوشت , بد نوشت

اما باور کن نمی توان سرنوشت خویش را از سر نوشت !

باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سرد

میلغزد بر روی تن سرد و بی روح ورق.

و باز هم ردی از سوز دل بر روی خط های یخ زده کاغذ مینویسد.

وباز قصه پر غصه تکرار  ....

روزی درختی بودم تنومند و زیبا ، قدی کشیده

و شاخ و برگ تماشایی داشتم .

عاشق شدم . . . !!!!

عاشق صدای خوش هیزم شکن . . . !!!

و تن خود را بی آلایش تقدیم بوسه های درد آور

تبر او کردم و چه راحت شکستم ، بی صدا خورد شدم ،

چه دیر فهمیدم بی رحم است دل سنگ هیزم شکن

و سخت تر تبر او که سوزاند تنم را ، حالا دیگر زنده نبودم

درخت نبودم ، در چشمان سرد او فقط هیزم بودم و بس

سرنوشتم چه بود ؟

حالا که نه درخت بودم و نه سایه ای داشتم و نه ریشه ای

نه برگی و نه مهمان ناخوانده ای که بر روی دستانم بنشیند

و برای دل کوچکش آواز بخواند و بر خود بلرزد و با آهی سرد

دوباره پر باز کند و به اوج برود

و چه ناجوانمردانه تکه های خرد شده ام در شومینه

رو به چشمانش آتش گرفت و او فقط لذت برد

من در آتش میسوختم و او . . .

و حالا زغالی بیش نیستم و خطی شدم بر

خطوط یخ زده ورق تا شاید ماندگار باشم و همه بدانند

روزی درختی بودم تنومند که عشق مرا به زغالی

تبدیل کرد سیاه و دل سوخته . . .



تاريخ : ۹۳/۱۲/۰۷ | ۲۲:۲۹ بعد از ظهر | نویسنده : علی
تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟

عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه

از رنگ لباست خوشش میاد و تو هم از اون

به بعد همیشه همون رنگو بپوشی !

تا حالا دلتنگ کسی شدی؟

اصلا میدونید دلتنگی چیه ؟

اونهم از بدترین نوعش؟

 


ادامه مطلب
تاريخ : ۹۳/۱۲/۰۷ | ۲۲:۲۷ بعد از ظهر | نویسنده : علی
عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی شبنم و برگ گل یاس

لحظه ی رهایی پرنده هاست

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی

تو خود عشقی که شوق موندنی

غم تلخ و گنگ شعرای منی

وقتی دنیا درد بی حرفی داره

تویی که فریاد دردای منی

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی

دستای تو خورشید و نشون می دن

چشمای بسته مو بیدار می کنن

صدای بال پرنده رو لبات

تو گوشام دوباره تکرار می کنن

زندگی وقتی که بیزاری باشه

روز و شبهاش همه تکراری باشه

شاید عشق برای بعضی عاشقا

لحظه ی بزرگ بیداری باشه

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی عزیز با تو بودنه

آخرین پناه موندن منه

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی



تاريخ : ۹۳/۱۲/۰۷ | ۲۲:۲۳ بعد از ظهر | نویسنده : علی
برای تمام راه های نرفته

برای تمام بی راه های رفته

ببخش بگذار احساست قدری هوایی بخورد

گاهی بدترین اتفاق ها هدیه ی زمانه و روزگارند

تنها کافیست خودمان باشیم !

که خود را برای تمامی این بی راه رفتنمان ببخشیم

و به خودمان بیائیم

تا خدا تمامی درهای که به خیال باطلمان بسته را به رویمان باز کند.

خطاهایت را بشناس.

انها را پذیرا باش و تنها بین خودت و خدایت نگهشان دار

این دنیا نامحرم بد دل

نامحرم نامروت زیاد دارد !

تا دست خدا هست. تا مهربانیش بی انتهاست

تا می گویی خدایا ببخش

به دورت می گردد و می بوستت و می گوید جانم چه کرده ای مگر ؟

دیگر تو را چه نیاز به ادمها ؟

زیبا بمان و بگذار با دیدنت

هر رهگذر نا امیدی

لبخندی بزند رو به اسمان و زیر لب بگوید

هنوز هم می شود از نو شروع کرد...!



تاريخ : ۹۳/۱۰/۲۹ | ۲۱:۱۳ بعد از ظهر | نویسنده : علی
صدای بال و پر جبرئیل می آید

 

شب است و ماه به آغوش ایل می آید

 

لب کویر پس از این ترک نخواهد خورد

 

که ساقی از طرف سلسبیل می آید

 

لباس خاطره را از حریر عشق بدوز

 

حلیمه! نزد تو فردی اصیل می آید

 

نگاه آمنه از این به بعد می خندد

 

چرا که معجزه ای بی بدیل می آید

 

 



تاريخ : ۹۳/۰۸/۰۷ | ۲۰:۵۰ بعد از ظهر | نویسنده : علی
در هوای با تو بودنم ، شبهای پر ستاره ، لحظه به لحظه امیدم بیشتر از گذشته
نه حس تنهایی ، نه دلتنگی ، وجودم لبریز شده از حس عشقت!
مثل لحظه ی روییدن ، لحظه ای که شبنم مینشیند بر روی چهره سبز عشق...
لمسی تازه ، به دور از یک هوای آلوده ، دیگر مثل گذشته ها روزها را سر نمیکنم بیهوده!
هر لحظه از زندگی ام معنایی تازه دارد ، همه معنی تو را دارند !
هیچکس به اندازه من درگیر احساس تو نیست ، هیچکس به اندازه من نمیتواند تو را درک کند
و من از جایی به اینجا رسیده ام که از آنجا تا اینجا راهیست که هر عاشقی نمیتواند آن را بدود، تا به عشق برسد!
و من دویدم تا رسیدم به تویی که همان عشقی ، همان هوای تازه،که نفسهایم خیلی وقت است در پی این هوا میگردند.
برمیگردم به سر خط ، همان هوای با تو بودن ، زندگی با حس تو همیشه زیباست!
زندگی تکراریست ، هم روزها و هم شبهایش ، اما وقتی تو هستی هر روز و هر لحظه من رنگ تازه ای از عشق است!



تاريخ : ۹۳/۰۸/۰۷ | ۲۰:۴۳ بعد از ظهر | نویسنده : علی

شاید نتوانی دلم را آرام کنی ، شاید نتوانی این درد در قلب زخمی ام را درمان کنی

کمی بی احساس ، آرام ، میخواهم سعی کنم به عشق نزدیک شوم ...

با خودم درگیرم ، تو صبر کن ، در نهایت انتقامم را از خودم میگیرم....

آهنگ زندگی به گونه ایست که دلخوشی از دنیا ندارم ، سخت است وقتی گاهی حس میکنم که هیچ حسی به تو ندارم!

شاید نتوانی محبتی را از من ببینی ، اما من سخت درگیر آنم که بفهمم دلم دردش چیست؟

گاهی محبت هایی به ظاهر از ته قلب ، گاهی شاید خنده ای به ظاهر بر لب!

گاهی آغوش سردم در آغوش گرم تو ، گاهی بوسه ای مثل یخ بر روی لبان آتشین تو....

و من نمیدانم دلم دردش چیست ، من خاکستر را کسی چه میداند آتش چیست؟

به این باور نرسیده ام که تو مال من شده ای ، هنوز نفهمیده ام که تو چگونه همسفرم شده ای!

انگار عمری خواب بوده ام و تو کابوسم شده ای ، یا شاید نه ، من بیدارم و تو رویایم شده ای....

با خودم درگیرم و تو به دل نگیر از چه نوشته ام ، اینک حس میکنم دیوانه شده ام



تاريخ : ۹۳/۰۷/۱۵ | ۰:۶ قبل از ظهر | نویسنده : علی
لمسِ تن تو

شهوت است و گناه

حتی اگر خدا عقدمان را ببندد….

داغیِ لبت ، جهنم من است

حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند…

هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست

حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد…..

فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است

حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس

خاتون من!

حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،

یک بوسه

یک نگاه حتی

حرامم باد !

اگر تو عاشق من نباشی…